الشيخ البهائي العاملي
66
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )
طمع وصال گفتى كه بكيش ما حرامست * تو بگو كه خون عاشق بكدام دين حلالست ؟ بجواب دردمندان بگشا لب شكر خا * بكرشمه كن حواله كه جواب صد سئوالست غم هجر را بهائى به تو اى بت ستمگر * به زبان حال گويد كه زبان قال لالست « 1 » توبه ! دلا باز اين همه افسردگى چيست * بعهد گل چنين پژمردگى چيست 980 اگر آزردهيى از توبهى دوش * دگر بتوان شكست آزردگى چيست شنيدم گرم دارى حلقهى دوست * بهائى باز اين افسردگى چيست ؟ رشته ايمان آنان كه شمع آرزو در بزم عشق افروختند * از تلخى جان كندنم از عاشقىها سوختند دى مفتيان شهر را تعليم كردم مسأله * و امروز اهل ميكده رندى ز من آموختند چون رشتهى ايمان من بگسسته ديدند اهل كفر * يك رشته از زنار خود بر خرقهى من دوختند
--> ( 1 ) - نخ : قال است - نسخه ديگر : به زبان قال گويد كه زبان حال لالست